سيد صادق سجادى

375

تاريخ برمكيان ( فارسى )

بنياد اضطراب و طيش كرد و فرمود تا او را به زجر از حضور بيرون بردند و آن نديمان كه ذكر او پيش پادشاه كرده بودند حيران و متحيّر بماندند و كس را مجال آن نشد كه علّت غضب و موجب فرمودن . . . « 1 » از تكلّم و محاورت از عبد الملك باز پرسيد . چون چندگاه برين برآمد . روزى نديمان را از حال برمك ياد آمد . به ديدن او قدم رنجه كردند و او را از آنچه واقع شده بود پرغم يافتند و ترحّم كردند و به انواع مرغبّات او را دل دادند . برمك از ايشان استدعا نمود تا به هر نوعى كه دانند و توانند از جرم و خيانت او از عبد الملك پرسند و او را اعلام نمايند . نديمان اين معنى از او الزام نمودند و بازگشتند و فرصت عرضه داشت مىجستند ، تا بعد چند روزى عبد الملك را منبسط يافتند . همه يك‌زبان عرضه داشتند كه اگر جرم برمك بندگان را روشن شود ، بندگان از آن جنايت تا توانند احتراز كنند كه اين نوع كسان را نيازموده در حضرت پادشاه نبايد ستود . عبد الملك گفت گويا برمك زهر با خود داشت . چه در بازوى من دو جوهرست مقدار دو جوز . چون پيش من كسى درآيد و با او زهر بود ، اين هر دو جوهر در حركت و اضطراب آيند . چون برمك پيش من آمد هر دو جوهر چنان در اضطراب افتادند كه بازوى من به درد شد . مرا خشم شد ، او را بيرون كردم كه نشايد كه كسى پيش پادشاهان و بزرگان رود و زهر با خويش برد . خاصّه شخصى نو كه به ملازمت پادشاه آيد . نديمان چون اين سخن بشنيدند ، برمك را از جرم او اعلام دادند . او گفت كه همچنين است كه پادشاه فرموده است . من زهر با خود داشتم و محض بىادبى شد كه با آن زهر به خدمت پادشاه آمدم . حكايت [ 2 ] ثقات آورده‌اند كه چون مدتى برين حال برآمد باز نديمان نام برمك را به تقريبى پيش عبد الملك مذكور ساختند . عبد الملك ازو ياد و از ايشان استفسار احوال او نمود . چون نديمان فرصتى مىجستند ، همگى التماس كردند كه چه شود كه پادشاه از راه عاطف بار ديگر او را رخصت مجلس بهشت آئين دهد . عبد الملك سر رضا جنبانيد و فرمود تا كسى به طلب او فرستادند . و حجّاب را فرمود كه برمك چون به درون آيد ازو پرسند

--> ( 1 ) . دو كلمه در اينجا ناخواناست .